فرادا
از میان سه جنگ زنده بیرون آمدم و تنها چیزی که فهمیدم این بود که میشود آلت برافراشته را نادیده گرفت و نشانهای در این است برای خردمندان. که هر که بالاتر رود سقوطش هولناکتر است. همان بِه که خفته و خسته و خاکی و خایهدرگلو بگذارنیم این دو دم متعفن را. یادم میرود و این چهرهی انگرفته را خوب بلدم معصوم جا بزنم در میان جماعت. که از همه سفیدتر، من. از همه دریدهتر من. عیبی هم ندارد وقتی مُردهای در یاد کسان. و در نهایت آنچه تهماندهی آبرویم را میخرد این است که خودم را شکنجه میکنم فقط و تماشاگری ندارم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 2:38 توسط میعاد
|