تبليغاتX
Date In Marsh

Designed By : SHoUT

 
میعادرلجـن Sun 14 Jun 2009
 
آن روزهای سرشار

توی تعقیب و گریزهای دیروز با هم آشنا شدیم. آنوقت هایی که مأموران با باتوم و گاز حمله می کردند سمت ما که داشتیم شعار می دادیم. گمانم توی یکی از  همین حمله ها بود. روسری اش را از پشت، جوری که دهانش را بپوشاند گره زده بود. مدام با فندکش بازی می کرد و حواسش نبود که دارد بلند بلند شعار می دهد. که بلند بلند شعار می دهیم. گمانم توی یکی از همین حمله ها بود. یک دفعه دیدم همه دارند فرار می کنند. زدم پشتش و گفتم : فرار کن! و با هم دویدیم. از روی آدم هایی که روی زمین افتاده بودند می پریدیم. چاره ای نبود. باید جایی پناه می گرفتیم. دیدیم در خانه ای را باز کرده اند و سه چهار نفر توی حیاطش به من و او اشاره می کنند که بیاییم تو. رفتیم. در را بستیم. اوضاع که آرام شد باز همدیگر را در صف شعار ها  و اعتراض ها دیدیم، ساعت 5 بعد از ظهر. هوا بوی فلفل و پلاستیک سوخته می داد. باز شعار دادیم، باز حمله کردند باز دویدیم و میان آن شلوغی همدیگر را گم کردیم. حتا فرصت نشد اسم همدیگر را بفهمیم. حتا فرصت نمی شود با هم ، یک روز، ببینیم آیا این اعتراض ها و دویدن ها و کتک خوردن هایمان به ثمر نشسته است یا نه. فرصت نمی شود دیگر، چیزی را، هر چند کوچک، به یاد هم بیندازیم.